برای عضویت در خبرنامه سام ایمیل خود را در کاد پایین وارد نمایید

A Beer Drinker

Hank liked to drink beer. He drank beer every day. He drank 12 cans of beer every day. He liked to drive his truck. He liked to drive his truck and drink his beer. He threw the empty beer cans on the floor of his truck. Empty beer cans were on the passenger floor of his truck. He never got drunk. That's what he told his friends. "I never get drunk," he said. His friends didn't believe him. "Of course you get drunk," they said. "Don't drink and drive." He didn't listen to his friends. One day Hank drove home from work. He came to an intersection. The light at the intersection was red. He didn't see the red light. He hit a police car. He didn't see the police car, either. He went to jail. He didn't like jail. He couldn't drink beer. He had to drink water.

 

یک آبجو آشامیدنی هانک دوست

یک آبجو آشامیدنی
هانک دوست داشت آبجو بخورد او هر روز آبجو می خورد او 12 بطری آبجو را هر روز بخورد. او دوست داشت کامیون خود را بفروشد. او دوست داشت کامیون خود را بفروشد و آبجو خود را بنوشاند. او قوطی های آبجو خالی را روی زمین کامیون خود انداخت. قوطی های خالی آبجو در طبقه مسافر کامیون خود قرار داشتند. او هرگز مست نبود این همان چیزی است که او به دوستانش گفت. او گفت: "من هرگز نوشیدنی نیستم." دوستانش او را باور نکردند آنها گفتند: "البته شما مست هستید." "نوشیدن و رانندگی نکنید." او به دوستانش گوش نداد. یک روز هانک خانه را از محل کار برد. او به تقاطع آمد. نور در تقاطع قرمز بود. او نور قرمز را نمی بیند. او به ماشین پلیس ضربه زد. او هم ماشین پلیس را نمی بیند. او به زندان رفت. او زندان نداشت. او آبجو نداشت او مجبور بود آب بخورد